تنها دلیل بودنم

تولدت

یک فوت دیگر و اینبار سه شمع کوچک که با یک فوت تو دود میشوند و می روند که خدا میداند تمام زندگی ام به همین فوت تو بند است وبیچاره دلم... بیچاره دلم که به رسم این چند سال مرور میکند لحظه های بودنت را و باور ندارد این بی وفا چشمانم را که دیدند و نگه نداشتند برای روزهای دلتنگی ام بیچاره دلم که نمیداند از آن روز که دوشمع فوت کردی تا امروز چگونه گذشت چگونه یکسال لحظه به لحظه نفس کشیدمت ولی یادم نمی آید بوی نفس های دو سالگی ات را. چگونه یکسال است که شیره جانم را نمیخوری و من هنوز از دلتنگی نمرده ام چگونه یکسال است که دست کوچکت موقع خواب روی صورتم نیست و من باز هم هرشب میخوابم.چگونه باور کنم بزرگ شدنت را مادر که من هنوز تشنه روزهای گذشته ام ...
9 تير 1393

تولدم

و دیروز جایی در نزدیکی 3 ساله شدنت . در سومین سالی که حضور پرمهرت خانواده کوچکمان را 3 نفره کرده .من نیز 33 ساله شدم.چقدر تقابل این 3 ها را دوست دارم و خدا میداند که چقدر شاکرم. این روزها حال عجیبی دارم مثل همیشه پرم از هوای تو اما انگار نفس کم میاورم .چه میکنی با دنیای ما مادر؟ بزرگ شدنت چرا انقدر پر شتاب است عزیز دلم؟ به یاد روزهای نوزادیت میافتم که ساعتها کنارت مینشستم تا نشانه های تغییر را کشف کنم و به پدرت مژده بزرگ شدنت را بدهم حتی به حرکات انگشتان و پلکهایت و صدای خنده و گریه ات دقت میکردم. اما این روزها هرثانیه ای که میگذرد من فقط حسی مانند برق گرفتگی دارم و جا میمانم از این همه سرعت تو. تویی که اکنون نه یک کودک وابسته که بز...
4 خرداد 1393

روز من

روزمن از آن وقتی آغاز شد که حس قشنگ بودنت در من شکل گرفت.حتی قبل از اینکه لمس وجودت در من شکل بگیرد. درست از همان موقع که خیال داشتنت نبضم را بالا میبرد. و بعداز آن......رویش زیبایت در بطنم که هر ثانیه اش برایم خود زندگی بود. و حالا......لمس ظریف بودنت حالا همه روزهایی که صدای خنده ها و شیرین زبانیهایت را میشنوم،که صورت معصومت را در خواب نگاه میکنم،که وقت درآغوش گرفتنت همه وجودم ریه میشود برای نفس کشیدن بوی بهشتیت،که صدای بلورینت به وقت مامان گفتن همه سلولهای بدنم را به هیجان میاورد..........همه این روزها روز من است بودن توست که روزها را به نام من میکند.شکر میکنم بودنت را و بر سر مینهم تاج زیبای مادر تو بودن را ...
2 ارديبهشت 1393

آخر سال

بهمن ماه ،ماه خوبی برای ما نبود روزهای سختی را پشت سر گذاشتیم .پدرت آخرین و طولانی ترین مسافرتش به زاهدان را داشت و ما یک ماه تنها ماندیم و دلتنگ وآن اتفاق همان که دو ماه نگرانش بودیم همان که در همه دعاهایمان خواستیم که نیافتد و افتاد.شادی خاله فرشته از آغوشش پر کشید و رفت و خاله ام چه فرشته وار پس از هجده سال رنج و صبوری باز هم صبوری میکند.خدایا حکمتت را شکر. پس از آن روزهای سیاه و سخت و پس از بازگشت از شهر مادری و نشستن به انتظار بازگشت پدر اینبار برف هم مزید بر علت شد تا دلتنگ تر باشیم و تنها تر.پرواز پدر 4 روز عقب تر بیافتد و در آخر رنج سفر 28 ساعته با قطار را تحمل کند و خود را به خانه برساند.وپس از دو هفته مداوم شیفت دادن در بیمارس...
21 اسفند 1392

30 ماهه من

همین دیروز حوالی ظهر،پشت کوهی از کارهای تلنبار شده اداری ام وقتی نگاهم به تقویم روی میز افتاد دلم لرزید.یادم افتاد که به وقت روز و ماه عاشقی ام،امروز 30 ماهه میشویم. مرور کردم برای چند هزارمین بار آمدنت و بودنت را در این 30ماه و  وای نیمدانی که چه حسی دارد به تو فکر کردن.نمیدانم شوق است یا اندوه.لذت است یا حسرت . هرچه هست...........هست وشکر میکنم بودنش را که بودنت را به رخ همه لحظه های هستی ام میکشد. همین دیروز که 30 ماهه شدی بزرگ شدنت را به چشم مادرانه ام دیدم.در چند ساعتی که پدر مهمانمان است به خرید میرویم و به محض ورود سبد کوچکی برای خوت برمیداری و میگی: من از این بر خرید میکنم شما از اون بر. راه میافتی و بین قفسه ها میر...
9 دی 1392

یلدا

دیشب برای سومین بار در کنارت دفتر پاییز را بستم و صفحه سپید زمستانی دیگر را آغاز کردم.به جوجه های نشمرده ام فکر نمیکنم.به هیچ چیز فکر نمیکنم.تو باشی و چشمانت باشد و صدای خنده هایت....... تو که باشی کافیست مگر من بجز نفس چه میخواهم؟   چه خوب بود یلدای دونفره مان دیشب.چه خوب است که هستی و آغوشم را پر میکنی از حس زیبای مادری. چه زیبا گره خورد نام من با تو و چه آهنگ دلنشینی دارد این کلام "مامانی" که چه بی منت ادا میکنی و چه عاشقانه می شنوم. ممنونم مادر.ممنونم بخاطر این همه حس بودن که بر من ارزانی میداری خدایا ممنون بخاطر شیرینی زندگیم و همسر مهربانم که یلدایش را از آن سوی خطهای تلفن با زن و فرزندش گذراند.  ...
1 دی 1392

بی عنوان

کمرم را خم میکنم، روی زانوهایم مینشینم،کوتاه میشوم تا به آسمان برسم و میبوسم آن دو ستاره درخشان را و میبویم آن نفس خدایی را که تا عمق جانم پر از اوست.می ستایم با همه وجودم لحظه لحظه بودنت را.نگه میدارم لمس دستانت را بر جای جای بدنم برای ساعتهای دور از تو دستان نوازشگر یا حتی خشمگینت را که تنبیه هم میکند مادر را این روزها.فدای همه ثانیه های بودنت.   این روزها احساس بی وزنی میکنم انگار در خلا مانده ام نمیدانم بالا میروم یا پایین می آیم درونم کسی فریاد خستگی سرداده. اما تو جهانی دیگری.با تو همه چیز خوب است هیچ واژه ای معنای بد ندارد همه چیز در آرامش است.چه اهمیتی دارد که نقش بازی کنم.چه اهمیتی دارد که خودم را گم کرده ام.تورا دارم ...
8 آبان 1392

بازهم روز تو

  دیرگاهیست نفسهایم برای رفت و آمد بهانه ای دارند و تو آن بهانه مهربان هستی.     روزت مبارک بهونه نفس کشیدنم. ...
17 مهر 1392

تولد بابا

نمیدونی چه لذتی داره بزرگ شدنت نمیدونی چه کیفی میده وقتی هر روز با یه حرف تازه غافلگیرمون میکنی. وقتی به روزهایی که کوچولوتر بودی فکر میکنم دلم میگیره از این همه شتاب زندگی ولی دیدن بزرگ شدنت هم لذتی داره که با دنیا عوضش نمیکنم. پسر شیرین زبونم هر ثانیه و هر نفس بیشتر عاشقت میشم وبیشتر خدارو بخاطر داشتنت شکر میکنم.خدایا هزار بار شکرت بخاطر این طوطی شکر شکن. چند روز پیش داشتی پاپ کورن یا به قول خودت پشیلا(پفیلا)میخوردی و راه میرفتی که از دستت افتاد و ریخت روی زمین یهو زدی توی صورت خودت و با یه لحن با ناز و عشوه گفتی ههههههیییییییییی خاک بر سرم! انقدر خوشگل گفتی که نمیتونستم جلوی خندمو بگیرم و با صدای بلند میخندیدم و میچلوندمت.قربونت ...
31 شهريور 1392

دلم تنگه

یادته گفته بودم بخاطر تو هرکاری میکنم؟یادته گفته بودم جلوی همه دنیا می ایستم تا تو به خواسته ات برسی؟یادته گفته بودم هر وقت از هرچی دلت گرفت به من بگو تا دنیا رو بهم بریزم و خودم همه غمهات رو بدوش بکشم؟یادته گفته بودم هرجا احساس کردی داری کم میاری فقط کافیه به من فکر کنی تا بیام و مثل یه کوه...نه محکم تر از کوه کنارت باشم و بخاطرت بجنگم؟یادته؟ باور کرده بودی حرفهامو؟باور کرده بودی که تو همه چیز مادرتی؟ باور کرده بودی که هر لحظه اراده کنی حاضرم برات بمیرم؟ باور کرده بودی؟ چرا با من و خودت اینکارو میکنی؟چرا اینقدر صبوری میکنی دردت بجونم؟چرا هیچی نمیگی همه زندگی من؟چرا چند روزه تا به در مهد میرسیم حالتت عوض میشه؟چرا اینقدر بیصدا لبهات رو رو...
10 شهريور 1392