اولین پست 91
خوب تعطیلات هم تموم شدو ما برگشتیم سر کار و زندگی.تعطیلات هم خوب بود و به ما با بودن پسری خیلی بیشتر خوش گذشت و خاطره انگیز شد.روز 28 اسفند ساعت تقریبا 5 بعد از ظهر ما به اتفاق عمه سپیده و عمو آرمان راهی شدیم به سمت شمال و شهر و دیار مهدی جون . جاده خیلی شلوغ بود و خیلی توی ترافیک موندیم ولی پسرم مثل همیشه آقا بود و با متانت تحمل کرد و اصلا به روی خودش نیاورد.ساعت 12 شب رسیدیم و فقط خوابیدیم فرداش هم به دیدار گذشت و ساعت 12 شب تازه یادمون افتاد که باید هفت سین بچینیم خلاصه تندو تند یه هفت سین چیدیم و خوابیدیم .صبح راس ساعت 40/8 دقیقه من بیدار شدم و و اولین چیزی که شنیدم آغاز سال 1391 بود مهدی جون و پایا رو بیدار کردم عیدرو بهم تبریک گفتیم و دوباره خوابیدم. بقیه روزها هم یا عید دیدنی رفتیم یا مهمون اومد پسرم حتی دریا رو از نزدیک ندید.روز چهارم برگشتیم خونه و فرداش عین آدمهای خجسته با مامان اینا رفتیم سمت خرم آباد .اونجا هم خیلی خوش گذشت و خیلی تفریح کردیم.روز دهم هم دیگه برگشتیم خونه و مهدی جون پشت سر هم رفت شیفت و من وپایا خونه موندیم و استراحت کردیم.راستی روز هفتم فروردین ساعت 9 شب متوجه حضور دو تا مروارید کوچولو توی دهن پسرم شدم و اینجوری شد که پسر ماهم دندون دار شد باباش هم اونشب تا ساعت 12 شب همه شهرو گشت و برای همه بستنی خرید به مناسبت دندون دار شدن پسری. امروز هم مامان گلم یه آش دندونی خیلی خوشمزه درست کرد و مهدی جون آوردش اداره و همکارای منهم از آش دندونی پایا خوردن. خوشبختانه پایا با دندونش نه اذیت شد و نه اذیت کرد خدارو شکر که این دو تا راحت دراومد ان شااله که بقیه اش هم راحت دربیاد.
پسر عزیز ما مثل همیشه آقا و خوش اخلاقه و همه دوروبریها حسابی عاشقش هستن. اینروزها در تلاش برای بلند شدنه و دستشو به همه جا میگیره و خودش رو بلند میکنه .من و باباش هم هرروز خدارو به خاطر داشتنش شکر میکنیم و ازش میخوایم که در پناه خودش سالم و سلامت نگهش داره.







اولین پست 91
